حسن حسن زاده آملى

323

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

امام فخر رازى گفته : اضافه‌اى است بين عالم و معلوم . آخوند ملاصدرا طور ديگر گفته و براى فهم آن مثال مىزنيم به چراغ : مثلا وقتى فتيلهء نازك و سرپيچ نمره سه روى چراغ بگذاريم روشنايى آن كمتر است وقتى فتيله را عوض كرديم همان چراغ روشن‌تر مىشود . انسان وقتى هيچ ياد نگرفته به منزلهء چراغ نمره سه كوركورى مىكند يا بگوييد چراغ كه كبريت به آن زده نشد . وقتى آمد خدا را شناخت قدرى فتيله روشن‌تر مىشود ، وقتى فهميد سميع است و بصير است و قادر است و ساير صفات كماليّه را درك كرد و احكام او را ياد گرفت فتيله قوىتر و روشنايى بيشتر مىشود . غرض اينكه علم مانند نقش پرده نيست بلكه خود روح را روشن مىكند و عين روح مىشود و با آن متّحد مىگردد ، و از اين تعبير كرده‌اند به اتّحاد عاقل و معقول ، و حاسّ و محسوس . آن‌چيز كه انسان درك مىكند چون در حقيقت با مدرك متّحد مىشود مىتوان گفت : خود را درك كرده . مثلا وقتى شما در خيالتان صورت كربلا و حرم مشهد رضا سلام اللّه عليه را در خاطر تصوّر مىكنيد اين صورت با خيال متّحد است و قوهء متخيّله اين را درست كرده يا خود قوّهء متخيّله است . پس اينكه حضرت امير عليه السّلام مىفرمايد : « إنّما تحدّ الادوات انفسها » اشاره به اتّحاد عاقل و معقول دارد . بلى چيزى كه هست اين صورت كه در ذهن انسان و عين ذهن است اشاره دارد به كربلا و مشهد واقعى چون در شكل و تركيب مطابق با آن است چنان كه فرمود : « و تشير الآلات الى نظائرها » . خلاصه اينكه محال است با آلات و ادوات حاسّه خداوند را مشاهده كرد يا به قوّهء واهمه تصورش نمود زيرا كه البتّه اگر بخواهيم او را درك نمائيم بايد صورتى مطابق او با ذهن يا قوهء متخيّله و حسّ مشترك ما متّحد گردد و چون متّحد با ذهن گرديد ديگر مطابق با حضرت حق نيست چون اين از جنس روح و نفس و از توابع انسان و جزء ممكنات است و آن بالاتر از آنست كه روحش بگوييم يا نفسش بخوانيم يا ممكنش بدانيم .